تبليغاتX
فقط می خوام بنویسم
از اینکه زندم و مینویسم خیلی خوشحالم
دوستان من

 خدا نگهدار

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت 2:24 PM  توسط خودم  | 

1535f8x.jpg
+ نوشته شده در  86/12/20ساعت 4:1 PM  توسط خودم  | 

اون گفت سخت نگیر ... یه ذره دنیا رو راحت بگیر اون وقت همه چی خوبه.!.!.!.

من گفتم..!..؟..!.

اخه من که دنیا رو نگرفتم بهش بگین ولم کنه...اشتباه فکر نکن من نه عاشقم... نه جون باخته...من یه راه گم کرده ام ...(یه راه گم کرده)

15-PithDeath.jpg

آدما رو نمی شه شناخت ولی هر آدمی خودشو خوب می شناسه...بهتره به خودش دروغ نگه موقعی که کم آورد بهتره بگه کم آوردم موقعی هم که از سرنوشت شکست خورد بهتره سرشو بالا بگیره و با افتخار بگه من باهاش مبارزه کردم...ولی من چی ...

آدمایی هم که مبارزه نکرده تسلیم شدن بهتره چیزی نگن... :-ا

وسلام

+ نوشته شده در  86/12/11ساعت 3:59 PM  توسط خودم  | 

+ نوشته شده در  86/12/04ساعت 11:31 PM  توسط خودم  | 

من هنوز نمی دانم کجایم؟؟؟

وای......................................

+ نوشته شده در  86/11/13ساعت 3:59 PM  توسط خودم  | 

بوی باران

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید ،

برگ های سبز بید ،

عطر نرگس ، رقص باد ،

نغمه ی شوق پرستوهای شاد ،

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار !

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ! ،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها !

خوش به حال غنچه های نیمه باز ! ،

خوش به حال دختر میخک ، که می خندد به ناز !

خوش به حال جام لبریز از شراب !

خوش به حال آفتاب ! .

miu.png

 پر کن پیاله را

پر کن پیاله را

کاین جام آتشین

دیری ست ره به حال خرابم نمی برد !

این جام ها ? که در پی هم می شود تهی ?

دریای آتش است که ریزم به کام خویش ،

گرداب می رباید و ، آبم نمی برد !

من ، با سمند سرکش و جادویی شراب ،

تا بی کران عالم پندار رفته ام

تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا ،

تا شهر یادها ...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر ، خوابم نمی برد !

هان ای عقاب عشق !

از اوج قله های مه آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد !

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد !

 

در راه زندگی ،

با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ،

با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ... آب !

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد !

 

پر کن پیاله را ...

 

تقدیم به ان که همیشه به یادش هستم......

+ نوشته شده در  86/11/01ساعت 1:33 PM  توسط خودم  | 

3tareh-02.jpg

درخت تنهايي را مي داند

 درخت تنهاي را مي داند
و صداها را به نام مي خواند
 جنگل جامعه اي اسير است
 و درخت حافظه اي مغشوش
حافظه اي اسير
 در جامعه اي مغشوش
 چه كند گر زنجيرش را نستايد
 گر خاك را نشناسد ؟

من از دوستت دارم

از تو سخن از به آرامي
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادي
وقتي سخن از تو مي گويم
 از عاشق از عارفانه مي گويم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فكر عبور در به تنهايي
من با گذر از دل تو مي كردم
 من با سفر سياه چشم تو زيباست
 خواهم زيست
من با به تمناي تو خواهم ماند
 من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه مي گيريم
ما خاطره از گريختن در ياد
 از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ايم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگويم را
 اي جلوه ي از به آرامي
 من دوست دارم از تو شنيدن را
 تو لذت نادر شنيدن باش
تو از به شباهت از به زيبايي
 بر ديده تشنه ام تو ديدن باش

3tareh-02.jpg

+ نوشته شده در  86/10/23ساعت 11:43 AM  توسط خودم  | 

Go to fullsize image دل‌خوشی نفس‌کشیدن، کم نیست! داشتم به خودم فکر می‌کردم که یادم آمد وقت طلاست و باید فکر فرداها بود! بساط سوغاتی‌هارا روبه‌رویم پهن می‌کنم و مثل همان روزهای بچگی دانه دانه براندازشان می‌کنم با ذوقی کودکانه، از لمس و دست کشیدن به‌رویشان‌، غرق شادی غریبی می‌شوم.شیشه صورتی رنگ عطر feelings و روسری گل قرمز نخی‌، کتاب‌های امضاء شده و دست‌هایی پُراز لحظه‌های تازه و ناشناخته! می‌خواهم بشناسم و ببینم و نفس بکشم و آن‌قدر بنویسم تا دلم از تمام نانوشتنم، خالی خالی شود. نمی‌دانم آفتاب زندگی من‌، از کدام جهت معمول، طلوع خواهد کرد امّا خوب می‌دانم که تا آخرین لحظه‌ی رهایی‌، «آسمان» مالِ من‌ست...
مردم از این رهایی : در کوچه های بن بست  magnify
خمیازه های کشدار سیگار پشت سیگار
شب یه گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب جان کندنش غریزی ست
لعنت به این خود آزار سیگار پشت سیگار

پای چپ جهان را با اره ای بریدند
چپ پاچه های شلوار سیگار پشت سیگار

در انجماد یک تخت این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه خوابیده بی سر انجام
این مرده کفن خوار سیگار پشت سیگار

مردم از این رهایی در کوچه های بن بست
انگار ها نه انگار سیگار پشت سیگار

ماسیده شد تماشا بر میله میله پولاد
در یک تنور نمدار سیگار پشت سیگار

صد لنز بی ترحم در چشم شهر جوشید
وین شاعران بی کار سیگار پشت سیگار

اسطوره های خائن در لابلای تاریخ
خوابند عین کفتار سیگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم این شکوه ها قدیمی ست
تسلیم اصل تکرار سیگار پشت سیگار

ته مانده های سیگار در استکانی از چای
هاجند و واج انگار سیگار پشت سیگار

خودکار من قدیمی ست گاهی نمی نویسد
یک مارک بی خریدار سیگار پشت سیگار
Go to fullsize image
+ نوشته شده در  86/10/10ساعت 2:51 PM  توسط خودم  | 

نیمه شب بود و غمی تازه  نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار

ریخت از پرتو ی لرزنده شمع

سایه دسته گلی بر دیوار

همه گل بود ولی روح نداشت

سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای غم انگیز و سیاه

گوئیا مرده ی سر گردان بود

شمع ... خاموش شد از تندی باد

هثر از سایه به دیوار نماند

کس نپرسید کجا رفت؟ که بود؟

که دمی چند در اینجا گذراند!

 

این منم خسته در این کلبه ی تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من... اگر سایه ی خویشم... یا رب

روح اواره ی من کیست؟//؟؟

کجاست؟؟؟

گفتم از مشیری خوشتون میاد براتون بنویسم امیدوارم بازم خوشتون بیاد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/10/05ساعت 1:21 PM  توسط خودم  | 

نه تو می مانی و نه انـدوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی
که گذشت . . .
غصــه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط در تنهایی خویش
خاطره ای خواهد ماند                پریسا
+ نوشته شده در  86/10/03ساعت 4:26 PM  توسط خودم  |