|
از اینکه زندم و مینویسم خیلی خوشحالم
|
خدا نگهدار
من گفتم..!..؟..!.
اخه من که دنیا رو نگرفتم بهش بگین ولم کنه...اشتباه فکر نکن من نه عاشقم... نه جون باخته...من یه راه گم کرده ام ...(یه راه گم کرده)
آدما رو نمی شه شناخت ولی هر آدمی خودشو خوب می شناسه...بهتره به خودش دروغ نگه موقعی که کم آورد بهتره بگه کم آوردم موقعی هم که از سرنوشت شکست خورد بهتره سرشو بالا بگیره و با افتخار بگه من باهاش مبارزه کردم...ولی من چی ...
آدمایی هم که مبارزه نکرده تسلیم شدن بهتره چیزی نگن... :-ا
وسلام

وای......................................
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید ،
برگ های سبز بید ،
عطر نرگس ، رقص باد ،
نغمه ی شوق پرستوهای شاد ،
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار !
خوش به حال چشمه ها و دشت ها ! ،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها !
خوش به حال غنچه های نیمه باز ! ،
خوش به حال دختر میخک ، که می خندد به ناز !
خوش به حال جام لبریز از شراب !
خوش به حال آفتاب ! .
پر کن پیاله را
پر کن پیاله را
کاین جام آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد !
این جام ها ? که در پی هم می شود تهی ?
دریای آتش است که ریزم به کام خویش ،
گرداب می رباید و ، آبم نمی برد !
من ، با سمند سرکش و جادویی شراب ،
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا ،
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر ، خوابم نمی برد !
هان ای عقاب عشق !
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد !
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد !
در راه زندگی ،
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ،
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ... آب !
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد !
پر کن پیاله را ...
تقدیم به ان که همیشه به یادش هستم......
درخت تنهاي را مي داند
و صداها را به نام مي خواند
جنگل جامعه اي اسير است
و درخت حافظه اي مغشوش
حافظه اي اسير
در جامعه اي مغشوش
چه كند گر زنجيرش را نستايد
گر خاك را نشناسد ؟

از تو سخن از به آرامي
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادي
وقتي سخن از تو مي گويم
از عاشق از عارفانه مي گويم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فكر عبور در به تنهايي
من با گذر از دل تو مي كردم
من با سفر سياه چشم تو زيباست
خواهم زيست
من با به تمناي تو خواهم ماند
من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه مي گيريم
ما خاطره از گريختن در ياد
از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ايم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگويم را
اي جلوه ي از به آرامي
من دوست دارم از تو شنيدن را
تو لذت نادر شنيدن باش
تو از به شباهت از به زيبايي
بر ديده تشنه ام تو ديدن باش
ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو ی لرزنده شمع
سایه دسته گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای غم انگیز و سیاه
گوئیا مرده ی سر گردان بود
شمع ... خاموش شد از تندی باد
هثر از سایه به دیوار نماند
کس نپرسید کجا رفت؟ که بود؟
که دمی چند در اینجا گذراند!
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من... اگر سایه ی خویشم... یا رب
روح اواره ی من کیست؟//؟؟
کجاست؟؟؟
گفتم از مشیری خوشتون میاد براتون بنویسم امیدوارم بازم خوشتون بیاد